تکستفا
مجموعه داستان های کوتاه عاشقانه و مطالب جالب و خواندنی ... 
قالب وبلاگ

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم :
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم !
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود!
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید!
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ | نظر بدهید

خلاقیت در عکاسی - http://textfa.persianblog.ir/

 خلاقیت در عکاسی - http://textfa.persianblog.ir/

حتما برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | نظر بدهید
1- خانه اوهام، اسپانیا

سی ساختمان عجیب دنیا! - http://textfa.persianblog.ir/


2- خانه پیچ خورده، پرتغال

سی ساختمان عجیب دنیا! - http://textfa.persianblog.ir/

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | نظر بدهید
«سیاه بهار»‏ و یا ‏ «گدابهار»
از خشکسالی و یا وقوع سیل و نزول برف و باران زیاد و بی موقع حکایت داشت. کافی بود در فصول پاییز و زمستان برف و ‏باران به اندازه کافی نازل نشود و طبیعی بود که خطر بی آبی کشاورزی دیم را تهدید کند و «قحط و غلا» پیامد این خشکسالی ‏بود و کمبود میوه ها و غلات، گرانی آنها را در پی داشت و در این جا عبارت «سیاه بهار» مصداق می یافت. گویا در یکی از ‏قحطی های سال های پایانی قرن گذشته بخیل شدن آسمان بر زمین چنان شد که افراد خیر جهت رفع گرسنگی مردم «دمپختک» ‏در کوچه و خیابان بار می گذاشتند، با این حال تعداد بسیار زیادی از مردم تهران از گرسنگی تلف شدند.در مقابل عبارت «سیاه بهار» که عموماً مختص امور دام و کشاورزی بود، عبارت «گدا بهار» در مورد امور اداری و شاغلان در ‏ادارات دولتی رایج بود. ‏
برخلاف امروز که پول به شکل اسکناس بسیار و فراوان در بازار رواج دارد و دست به دست می شود و مازاد تورم هر ساله ریشه ‏در این درد بی درمان دارد، پول ـ اعم از مسکوک و اسکناس ـ چندان در بازار گردش نمی کرد و با توجه به درآمد اندک ‏شاغلان در بخش دولتی و همچنین تعداد کم افراد شاغل در این رشته، اکثراً نقدینگی خود را در اسفند و فروردین از دست می ‏دادند و برای ماه های بعد، دچار بی پولی می شدند و جالب آن بود که برخلاف این روزها، قیمت ها سیر نزولی پیدا می کرد و ‏با آمدن میوه های گوناگون و فراوانی و ارزانی آنها، باز هم قدرت خرید، چندان وجود نداشت و مردم در حسرت میوه های ‏نورسیده می ماندند و عبارت «گدابهار» مصداق می یافت. ‏

حال، نگاهی داریم به برخی از ضرب المثل ها و کنایه های مردم طهران ـ و یا منسوب به آنها ـ و همچنین ظرایفی که در این ‏عبارات وجود دارند؛


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه گفت:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید
مکالمه قاضی با برتولت برشت - داستان کوتاه - http://textfa.persianblog.ir/


قاضی: اسم؟
برشت: شما خودتون می دونین!
قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین. دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟
برشت: من که گفتم. برشت هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بعله
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن

خنده حضار در دادگاه

قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟
برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام!
قاضی: کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بعله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من. او با یک مرد ازدواج کرده است .

خنده حضار در دادگاه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت.

یک روز خسرو گفت:بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.

بهمن گفت:خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ....

خسرو گفت: کیه؟

صدا اومد: منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم..

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و یک خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت:

مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید

مگسی را کشتم


نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ | نظر بدهید

تعداد زنان خیابانی ، به دلیل خیلی از مسائل غیر قابل شمارش است. یک سری از مسئولان نیز می گویند به مصلحت نیست تا این لیست اعلام شود. در هر صورت این واقعیت وجود دارد که این گونه زنان در ایران و شهر های بزرگ وجود دارند که یا از ناچاری ، نداری و یا از خوشی زیاد که خیلی بعیده دست به این کار می زنند. این مشکل هم مثل بقیه مشکلات کشور به آرشیو می رود و کسی کاری نمی کند.

textfa.persianblog.ir - زنان خیابانی


طرح از: حسین صافی

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ | نظر بدهید
ترتیب در اعداد به وسله عدد ۸
1 x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321

ترتیب ۱ها با عدد ۹
1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 + 10 = 1111111111

ترتیب ۸ها با عدد ۹
9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

هر دو سر ۱
1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111 = 12345678987654321

بدون هشت
12345679 x 9 = 111111111
12345679 x 18 = 222222222
12345679 x 27 = 333333333
12345679 x 36 = 444444444
12345679 x 45 = 555555555
12345679 x 54 = 666666666
12345679 x 63 = 777777777
12345679 x 72 = 888888888
12345679 x 81 = 999999999

ترتیب با عدد ۹
9 x 9 = 81
99 x 99 = 9801
999 x 999 = 998001
9999 x 9999 = 99980001
99999 x 99999 = 9999800001
999999 x 999999 = 999998000001
9999999 x 9999999 = 99999980000001
99999999 x 99999999 = 9999999800000001
999999999 x 999999999 = 999999998000000001

ترتیب با ۶
6 x 7 = 42
66 x 67 = 4422
666 x 667 = 444222
6666 x 6667 = 44442222
66666 x 66667 = 4444422222
666666 x 666667 = 444444222222
6666666 x 6666667 = 44444442222222
66666666 x 66666667 = 4444444422222222
666666666 x 666666667 = 444444444222222222

قشنگی ریاضی فقط به اینا نیست، خوب اینه که همه چی دلیل داره، میشه با اعداد حرف زد و اعداد هم با آدم حرف میزنن، حالا یا با واسطه یا بی واسطه.
01001101 01100001 01110100 01101000 00101101 01101001 01110011 00101101 01110111 01101111 01110010 01101100 01100100 00101101 01101100 01100001 01101110 01100111 01110101 01100001 01100111 01100101
یا همین به زبان دسیمال:
77 97 116 104 45 105 115 45 119 111 114 108 100 45 108 97 110 103 117 97 103 101
و به زبون ما آدما:
Math-is-world-language
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | نظر بدهید

خودروسازی، بزرگترین صنعت در جهان است.

+++++++++++++++++++++++++++

ونگوگ در طول حیاتش تنها یکی از نقاشی های خود را به فروش رساند.

+++++++++++++++++++++++++++

گربه های خانگی ۷۰ درصد وقت خود را در خواب سپری می کنند.

+++++++++++++++++++++++++++

بزرگترین گل جهان فلوریا نام دارد.

+++++++++++++++++++++++++++

سرعت صوت در فولاد ۱۴ بار سریعتر از سرعت آن در هواست.

+++++++++++++++++++++++++++

نور خورشید فقط تا عمق ۴۰۰ متری آب دریا نفوذ می کند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | نظر بدهید

به گزارش مشرق نیوز: پس از آنکه، رقم پیشنهادی برای خرید خودرو پژو ۵۰۴ محمود احمدی ن‍ژاد به ۲ میلیون دلار رسیده است، همزمان مدل های این پژو در اغلب اسباب بازی فروشی ها توزیع شده و از 10تا 15هزار تومان به فروش می رسد. پیش‏تر کاپشن رئیس جمهور نیز در بازارهای ایران و کشورهای عربی به فروش می رسید.

 

textfa.persianblog.ir - اسباب بازی ماشین احمدی نژاد به بازار آمد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ | نظر بدهید

 

دقایقی پیس هواپیمای بوئینگ در مسیر تهران - شیراز به سلامت به زمین نشست!

کارشناسان در حال بررسی علت ماجرا می باشند!!

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ | نظر بدهید

textfa.persianblog.ir - خودرو 504 احیانا نمی خواهید ؟

اگر شما هم دوست دارید تا هم در یک کار خیر سهیم باشید و هم صاحب یک خودرو پژو ۵٠۴ شوید می توانید به این لینک یک سر بزنید.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ | نظر بدهید

انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.
در سبد جلو, صفات نیک خود را مى‌گذاریم. در سبد پشتی, عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم.
به همین دلیل در طول زندگى، چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.
بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد!
پائولو کوئیلو

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

 

 textfa.persianblog.ir , گلشیفته فراهانی

در این اجراها گلشیفته فرهانی نوازندگی پیانو و همخوانی و .. را به عهده داشته است.  البته با توجه به حرکات عجیبی که در گذشته انجام داده می توان گفت فردی غیر قابل پیش بینی است.

جشنواره بین المللی فیلم ونیز در شصت و دومین دوره برگزاری، شب قبل از اختتامیه شاهد اجرای محسن نامجو خواننده و گلشیفته فراهانی بود.
محسن نامجو که به دلیل استفاده از آیات قران در ترانه هایش در ایران به پنج سال حبس تعزیری محکوم شده است، در این کنسرت بعضی از آثار جدیدش را اجرا نموده و بعضی از آهنگ ها هم با تنظیم ارکستر اجرا گردید و در این اجراها گلشیفته فرهانی نوازندگی پیانو و همخوانی در چند قطعه را به عهده داشته است. این اجرا در ساعت ١١ شب به وقت ایتالیا انجام شد.
در آلبوم جدید محسن نامجو که مراحل پایانی خود را می گذراند و طی چند ماه آینده وارد بازار می شود نیز گلشیفته فرهانی نوازندگی پیانو را برعهده داشته است.

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

۱۰۳ بازیگر و ورزشکار معروف ایرانی، چه اتومبیل‌هایی دارند؟!! - textfapersianblog.ir۱۰۳ بازیگر و ورزشکار معروف ایرانی، چه اتومبیل‌هایی دارند؟!! - textfapersianblog.ir

دروغ یا راست بودن این مطالب به عهده منبع که در پایین ذکر می کنم و بنده فقط یک ناقل می باشم...

امیدوارم مفید واقع بشود لبخند

۱- پرویز پرستویی —> پرشیا
۲- محمدرضا شریفی نیا —> زانتیا و سیناد
۳- تهمینه میلانی —> پرادو


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد… او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد… او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . می‌دانید چرا ؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.
////////

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

 

ابو سعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستا ها و شهرها امده بودند

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند.
سپس شاگرد ابو سعید گفت تو رو به خدا از انجا که هستید یک قدم پیش بگزارید همه یک قدم پیش گزاشتند سپس...

نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید او از سخنرانی خود داری کرد مردم که به مدت یک ساعت در مسجدبودن و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند ابو سعید پس از مدتی گفت هر انچه که من میخواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید

هاچیکو ، سگ وفادار , textfa.persianblog.ir

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.
هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد.

زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.

این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد.
دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.

بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید

«موها زمان سکته را می‌دانند،‌ چون تحقیقات نشان می‌دهد موها می‌توانند تاریخچه‌ای از استرس‌های شخص را در خود ذخیره کنند.»


1- کچل‌ها زودتر از همه متوجه شروع بارش باران می‌شوند.

به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید

این هم از منزل جدیدم در پرند (البته قراره طبقه دوم رو به ما بدن ولی خوب من سعی خودم رو می کنم تا طبقه اول رو بگیرم تازه زور خودمم می زنم تا پارکینگ هم گیرم بیاد. دیگه دیگه تا ببینیم چی می شه ...)

مسکن مهر - خانه من , textfa.persianblog.ir

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید

تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود.

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!

    هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان!
    هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد .
    هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
    ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند.
    ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.
    ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
    ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.
    ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده .
    ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند.
    باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است !
    گنجتان را اسان از دست ندهید!

به یاد داشته باشید:
زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!
   
فراموش نکنید:
دیروز به تاریخ پیوست.     فردا معما است.     و امروز هدیه است!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان
پرواز دهد .

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود ، دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و ازاو خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند.

شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد میانسال شروع به گریه نمود. شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد. او گفت:" روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روزبعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد. اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند. و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند."

شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به مرد میانسال کرد و به او گفت:" خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است!؟"

اینبار مرد میانسال بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت:" حق با شماست! من بدنم نیستم! پس خوبم!"و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


    یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود
    در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی میکردند.
    روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن میشود.
    از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، میکند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی میبیند، زبان خر را نیش میزند و تا خر دهان باز میکند او نیز از لای دندانهایش بیرون میپرد.
    خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد میکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال میکند.
    زنبور به کندویشان پناه میبرد.
    به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را میپرسد.
    خر میگوید: زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.
    ملکه زنبورها به سربازهایش دستور میدهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند.
    سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها میبرند و طفلکی زنبور شرح میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
    ملکه زنبورها وقتی حقیقت را میفهمد، از خر عذر خواهی میکند و میگوید: شما بفرمایید من این زنبور را مجازات میکنم.
    خر قبول نمیکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر میکند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.
    ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر میکند.
    زنبور با آه و زاری میگوید: قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم، آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟

ملکه با تاسف فراوان میگوید: میدانم که مرگ حق تو نیست.
اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمیفهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است.

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.
این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...
روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.
به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!
مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .
صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟
ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

 

معجزه یعنی اینکه وبلاگی 9 تا بازدیدکننده در روز داشته باشه اما هر پستش 124 تا نظر!

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

عروس خانم آیا وکیلم شما را به مهر :
- گوگل عدد سکه بهار آزادی
- یک وب کم
- سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام
- یک مودم DSL
- اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح!
- LCD و شمعدان
- یک هدست بی سیم
- چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ...
- پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...
به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟
- جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه
- حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟
- جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!
- حاج آقا :!!!BUZZ
- برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟
- عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

مردی به بارگاه کریم خان زند معروف به وکیل الرعایامی رود وباناله و فریاد می خواهد تا با خان زند ملاقات کند.
سربازان مانع ورودش می شوند. خان که مشغول غلیان کشیدن بوده است، سروصدا را می شنود و جویای ماجرا می شود.
پس از گزارش سربازان،خان دستور می دهدکه مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان می رسدوبا این پرسش مواجه میشود: "چرا این همه ناله و فریاد مکنی؟"
مرد با درشتی می گوید:"همه ی اموالم را دزد برده است ودیگر چیزی در بساط ندارم."
خان می پرسد:"وقتی که اموالت را می بردند تو کجابودی؟"
مرد میگوید:"من خوابیده بودم."
خان می گوید:"خب! چرا خوابیدی که مالت راببرند؟"
مرد پاسخی می دهد که در تاریخ ماندگار شده است. می گوید:"برای این که فکر می کردم تو بیداری!"
خان بزرگ زند لحظه یی تامل می کند و آنگاه دستور می دهد تا خسارت مرد جبران شود و در آخر میگوید:"این مرد حق دارد. ما باید بیدار باشیم." زهی بر او

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


آقایان درسن١۴تا١٧سال مانند کشور کره شمالی هستند که قدرتی ندارند ولی ادعای قدرت و سرکشی می‌کنند.

در سن١٨ تا ١٩سالگى،مثل هندوستان هستندکه برای زندگی کردن ۴ راه پیش روی خود می‌بینند. یاکنکور یا سربازی، به عبارت بهتر (آشخوری) یابیشتر مواقع عاشق میشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یاپایان زندگی و مرگ.

در سن ٢٠تا٢٧سالگى، مانندکاناداهستندکه بسیارخون گرم ومهربان اوج جوانی،زیباودلربا، برای هردختری خیلی زودویزای پذیرش صادرمی‌کنند.دراین دوران درتمام مدت ازطرف جنس مخالف زیرنظرهستن وبرایشان دامهای زیادی گسترانده شده است.

بین سن٢٧تا٣٢سالگى،مانندترکیه هستندکه بدین معناکه دردام گرفتارشده‌اندوفقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشدگوش می‌دهند.پرازعشق.

درسن٣٢تا۴٠سالگى،مثل ژاپن هستندکه کاملا"کاری شده‌اند.آینده روشن رادرفعالیت شبانه روزی می‌بینند.

بین۴٠تا۵٠سالگى،مانندروسیه هستندکه بسیارپهناور،آرام وبسیارقدرتمنددرجامعه وبه عنوان راهنماوحلال مشکلات.

درسن۵٠تا۶۵سالگى،مانندکشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق هستندکه بایک گذشته درخشان وبدون آینده.

بعداز۶۵سالگى،شبیه عربستان هستندکه همگان فقط به خاطرمال وثروت به آنهااحترام می‌گذارند.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

(طنز از شهرام شکیبا از خبرآنلاین)


 از آنجایی که اخیراً جایزه سیاسی، بی‌ارزش و دوزاری نوبل را آکادمی نوبل اهدا کرده است، ما نیز در اقدامی کاملاً خودجوش، جوایز نوبل امسالمان را به شرح زیر تقدیم می‌کنیم.

_ جایزه نوبل بهترین حمید بهبهانی به دلیل حمید بهبهانی بودن حمید بهبهانی به حمید بهبهانی اهدا می‌شود.

_ جایزه نوبل صنعت به خاطر طراحی بهترین پیچ در مسئله استیضاح اخیر به حمیدرضا حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش اهدا می‌گردد.

_ جایزه نوبل بهترین تحقیقات شنیداری مشترکا به آقای تقی‌پور وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات و شرکت نوکیا زیمنس اهدا می‌گردد.

_جایزه نوبل ورزش به همرا بازوبند و کاپ قهرمانی برای اجرای زیبای فن فیتیله پیچ در آخرین کشتی با صنف طلافروشان به آقای شمس الدین حسینی وزیر اقتصاد اهدا می‌گردد.

_ جایزه نوبل دفع آفات کشاورزی - اجتماعی برای خدمات شبانه روزی و پیروزی شان برای ریشه کن کردن بی‌کاری به آقای عبدالرضا شیخ الاسلامی وزیر کار اهدا می‌گردد.

_ جایزه نوبل زوج جوان به خاطر طرح موفق مسکن مهر و خانه دار کردن همه جوانان ایرانی به آقای علی نیکزاد وزیر مسکن و شهرسازی اهدا می‌گردد.

_ جایزه نوبل پژوهش برای پژوهش فوق العاده با موضوع اتاق امن به آقای علی‌اکبر محرابیان وزیر صنایع و معادن اهدا می‌گردد.

_ جایزه نوبل گچکاری به خاطر ماله کشی شبانه روزی و زحمات بی‌دریغ در صاف و صوف کردن زحمات نمایندگان ویژه رئیس‌جمهور در امور خارجه به آقای منوچهر متکی وزیر امور خارجه اهدا می‌گردد.

_ جایزه نوبل لیفتراک به خاطر قهرمانی آقای بهداد سلیمی در وزنه برداری به آقای مجید نامجو وزیر نیرو اهدا می‌گردد.

_ جایزه نوبل بهترین داستان علمی تخیلی تقدیم می‌شود به آقای مهدی کلهر مشاور رئیس‌جمهور برای همه ی داستان‌های علمی، تخیلی، جنایی بی‌نظیرشان.

_ جایزه نوبل ارتباطات به خاطر بهترین ربط اسم با شغل به آقای «دانشجو» وزیر علوم، تحقیقات و فناوری اهدا می شود.

_ جایزه نوبل بهترین طراحی دیگ زودپز برای خودکفایی در بنزین ظرف یک هفته به آقای سیدمسعود میرکاظمی وزیر نفت اهدا می‌گردد.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

یکی بود یکی نبود ...

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

عزیزم چند روزه مادر بزرگت موبایلش و جواب نمیده . هرچی SMS  هم براش میزنم

باز جواب نمیده . وبلاگش رو هم چند روزه که اپ نکرده... نگرانشم .

چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

از بزرگی  پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟

گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد از همسر آینده اش شرم و حیا پیشه می کرد وخود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم .

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

سه مرد زیر درخت دراز کشیده بودند . یک بازرگان از آنجا عبور می کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترین است، به عنوان هدیه به او یک روپیه (واحد پول هند) خواهم داد.
یکی از مردان فوری برخاست و گفت روپیه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستی و هدیه را نخواهی گرفت.
دومی در حال درازکش دستش را دراز کرد و فریاد زد روپیه را بیاور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچین فعال هستی.
سومی در حال درازکش گفت روپیه را بیاور و در جیب من بگذار، من تنبل ترین هستم. بازرگان خیلی خندید و روپیه را در جیب او گذاشت.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

 یک روز یک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدین سیلی میزنه ، ملا هم اونو به دادگاه می کشه و دیّه ی سیلی رو می خواهد .
قاضی از مرد می خواهد که یک سکه به ملا بده . مرد به بهانه ی آوردن سکه از دادگاه فرار میکنه . ملا که متوجه فرار اون میشه ، یه سیلی در گوش قاضی می خوابونه و به قاضی میگه : وقتی اومد ، سکّه رو خودت بردار !!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

شخصی با تیر و کمان و نیزه و یک سگ و یک قبضه تفنگ و یک جوال کاه در حرکت بود .
رفیقش پرسید : کجا می روی ؟
گفت : به شکار
پرسید : این همه وسایل چیست ؟
گفت : اول تیر و کمان را به کار می برم ، اگر موفق نشدم تفنگ را به کار می اندازم . اگر نشد سگ را رها می کنم ، در صورتی که روباه از دست سگ رها شده و در لانه ای وارد شد با نیزه حمله می کنم و اگر لانه اش طولانی بود کاه را در مقابل لانه اش آتش می زنم ، تا مجبور به خروج شود .
رفیقش گفت : از این قرار عاقبت کار روباه با خداست !

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است . دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد . زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید . مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟ لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند . حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید .

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل برای هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار  ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز  از پا در می آورد و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد. یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی! خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد. یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!


نتیجه اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

کارگردان فیلم آواز گنجشک‌ها گفت: در یکی از شب‌های زمستان رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم، به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم. اول کمی دودل بودم و تنبلی کردم، اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم، خیلی هم احساس خوب بودن می‌کردم و در عوالم فرشته‌ها سیر می‌کردم(!!) اما دیدم که به سختی تلاش دارد دستکشش را که به دستش هم چسبیده بود دربیاورد و بعد پول را بگیرد. اصرار کردم که چرا نمی‌گیری گفت: «بی ادبی می‌شود، این دست خداست که به من پول می‌دهد.» خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم.

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

دانش آموز از معلم خود پرسید:

- چرا اشخاص نفهم را به گاو تشبیه می کنند؟

معلم گفت:

- در یکی از روزها ، عده ای برای تماشای حیوانات به باغ وحش رفته بودند. آنها دیدند که همه ی حیوانات می خندند. غیر از گاو!!!

فردای آن روز ، همان عده باز هم به باغ وحش رفتند و مشاهده کردند که برعکس روز قبل ، امروز گاو می خندد و سایر حیوانات ساکت هستند.

وقتی علت را از مسئول باغ وحش پرسیدند ، او گفت :

- دیروز، میمون حکایت خنده داری نقل کرد که همه ی حیوانات خندیدند؛ ولی گاو، تازه امروز موضوع را فهمید و خنده اش گرفته است.!!!

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید

روستازاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود بازآمد، دانشمندان آزمایش کردند، او بیسواد از آب درآمد.

پدر پرسید:

- در این مدت دراز ، عمر را چگونه گذراندی که حاصلی برای تو در بر نداشت؟!

پسر گفت :

- یک روز من بیمار می شدم؛ یک روز استادم. یک روز من گرمابه می رفتم؛ یک روز استادم. یک روز من لباس می شستم؛ یک روز استادم. و روز هفتم که جمعه بود.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ | نظر بدهید

آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید :

- آقا جان شما چند برادر هستید؟

روستایی گفت :

- دو برادر هستیم؛ ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود!!!!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ | نظر بدهید

من سه پسر دارم. اولی، هر چه می گوید، باور می کنم؛ چون تمام حرفهایش راست است و تاکنون دروغ نگفته است.

دومی ، هر چه می گوید، باور نمی کنم، زیرا تمام حرفهایش دروغ است و تاکنون سخن راستی بر زبان نیاورده است.

اما سومی ، خدا مرگش دهد که مرا سرگردان کرده و نمی دانم کدامیک از حرفهایش را باور کنم؛ زیرا گاهی راست و گاهی دروغ می گوید.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ | نظر بدهید

قاضی: اگر جواب ندی پدرت را در می آوریم.

متهم: خدا پدرتونو  بیامورزه!  پدر من سالهاست که در زندان است!

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ | نظر بدهید

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!

نویسنده: عزیز نسین

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت.
خلیفه از بهلول پرسید: اگر من غلام بودم چقدر ارزش داشتم؟
بهلول گفت: پنجاه دینار.
هارون بر آشفته گفت: دیوانه ، لنگی که به خود بسته ام فقط پنجاه دینار است.
بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قیمت کردم . وگرنه خلیفه که ارزشی ندارد.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند .
طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت:
برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
این حیوان می گوید:
مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها " نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو.
ممکن است که : " خریت " آنها در تو اثر کند.

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»
ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»
کشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدن هستم می توانم دعا کنم؟»
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناً، پسرم. مطمئناً

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .


یه روز یه رشتیه - اتفاقاً آخوند هم بود.. ! -
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدا کرد.. .


یه روز یه لره بود، به اسم شاپور بختیار؛
جونش رو برای عقایدش از دست داد،
با او نا مهربانی کردیم، تا اینکه در مأمن و آسایشگاه دور از وطن، سرش رو بریدند.. .

یه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و .. !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند.. ؛


حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم.. ؛

خیلی خوش می گذره.. !

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

کوروش بزرگ ,textfa.persianblog.ir , TEXTFA

به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...
برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.
اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.
بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود"

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


١. چرا تو خونه 40 متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

2. چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع ها به هم رحم نمیکنن؟

3. چرا تو شهروند چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

4. چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

5. چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

6. چرا وقتی می رن شلوار بخرن مغازه های کفش فروشی رو هم نگاه می کنن؟

7. چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

8. چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

9. چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

10. چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

11. چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

12. چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

13. چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

14. چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

15. چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

16. چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟

17. چرا سه تار سه تا تار نداره؟

18. چرا اکثر ماشینها تو ایران یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

19. چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

20. چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

21. چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

22. چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

23. چرا داماد باید برقصه ؟

24. چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟

25. چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

26. چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحبش بشیم؟

27. چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

28. چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

29. چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

30. چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

31. چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

32. چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

33. چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

34. چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

35. چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟

36. چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره 32 بلافاصله پریدم شماره 35؟

37. چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره 32 تا 35 رو دیدی؟ چرا به چشماتم شک داری ها ؟! چرا ؟!

38. چرا آخه ؟!!

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته
بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید
بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


    یکی از دوستانم با یک زن  فوق‌العاده زیبا ازدواج کرد.
    اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
    طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
    اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

    عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:...
    فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

    دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
    اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
    وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...

    می‌گویند :
    زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.


    بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
    سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
    اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
    اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
    زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


مرد خسیس، گرانتر می پردازد
(تااونه)

 

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

در هند قطارها سه درجه دارند.در دوران استعمار هند توسط انگلیسی ها کوپه های درجه یک تنها برای طبقه حاکم (انگلیسی ها)در نظر گرفته شده بود.کوپه های درجه دو مخصوص طبقات بالای جامعه هند بود و کوپه های شلوغ و کثیف درجه سه با صندلی های چوبی اکثریت مردم هند(فقرا)را در خود جای میداد.
گاندی که وحدت خود را با فقرا از طریق شبیه کردن زندگی خود با زندگی آنها تحقق عینی بخشیده بود,همواره برای پیگیری مبارزاتش,با واگنهای درجه سه سفر میکرد.
وقتی کسی دلیل این امر را از او پرسید,به سادگی پاسخ داد:چون واگن درجه چهار نداریم

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت
و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ پولی نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.

باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟ عابد گفت: تا آن درخت برکنم؛

گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» باز ابلیس و عابد درگیر شدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید




    1- پیشداوری‌
    اولین‌ خصوصیتی‌ که‌ در ما وجود دارد، پیشداوری‌های‌ فراوان‌ نسبت‌ به‌ بسیاری‌ از امور است‌. اگر هر کدام‌ از ما به‌ درون‌ خودمان‌ رجوع‌ کنیم‌ پیشداوریهای‌ فراوان‌ می‌بینیم‌. این‌ پیش‌داوری‌ها در کنش‌ و واکنش‌های‌ اجتماعی‌ ما تاؤیرات‌ منفی‌ زیادی‌ دارد. معمولا وقتی‌ گفته‌ می‌شود پیشداوری‌، بیشتر پیشداوری‌ منفی‌ محل‌ نظر است‌ ولی‌آؤار مخرب‌ پیشداوری‌ منحصر به‌ پیشداوری‌ منفی‌ نیست‌. پیشداوری‌های‌ مثبت‌ هم‌ آؤار مخرب‌ خود را دارد. از جمله‌ خوشبینی‌های‌ نابه‌جا که‌ نسبت‌ به‌ برخی‌ افراد و قشرها و لایه‌های‌ اجتماعی‌ داریم‌.

اگر دوست داشتید ١٩ تای دیگر در ادامه مطلب است ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

این داستان به نظر من زیبا بود امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،  اگر کتابی نخوانی،  اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،  اگر از خودت قدردانی نکنی.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،  وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،  اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...


اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،  و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
 دوری کنی . . .


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،  اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .


امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری

اثری به یاد ماندنی از پابلو نرودا

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله‏اش در قطار نشسته بود.
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : “ پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند ” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.”
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!!!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

با عرض پوزش به خاطر دیر به دیر آپ کردن گریه ، واقعا سرم شلوغه قلب

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.

"عبید زاکانی"

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ | نظر بدهید

عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ | نظر بدهید

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را

تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید

: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

 

.

.

.

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت

بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها گفتند: بله

معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟

یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

  یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد..

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


 دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او  هنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما  نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.

اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌کرد.

دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌ بود، یک‌ روز رو به‌ خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌ بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تو از خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.

دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد. رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.

سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول 18 درخت برید، رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.
روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیکش رفت و...

عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم
رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟
او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.!!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

یک مشاور می‌میرد و در آن دنیا در صفی که هزاران نفر جلوی او بودند برای محاسبه اعمالش می‌ایستد.
اندکی نگذشته بود که فرشته محاسب میز خود را ترک می‌کند و صف طولانی را طی کرده و به سمت مشاور می‌آید و به گرمی به او سلام کرده و احترام می‌گذارد.
فرشته، مشاور را به اول صف برده و او را بر روی مبل راحتی کنار میزش می‌نشاند ...

مشاور می‌گوید: "من از این توجه شما سپاسگزارم، اما چه چیزی باعث شده که این گونه با من رفتار کنید؟"
فرشته محاسب می‌گوید: "ما برای افراد مسن احترام ویژه‌ای قائل می‌شویم.
ما یک پردازش اولیه بر روی تمامی کارنامه‌های اعمال انجام داده‌ایم و من ساعاتی را که شما به عنوان ساعات مشاوره برای مشتریان خود اعلام کرده‌اید جمع زدم.
بر اساس محاسبه من، شما حداقل 193 سال سن دارید !

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود. از وی می‌پرسد که «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟» مرد با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود که مرد علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

اگر گفتید این مرد کی بوده؟

.

.

.

.

.

روحش شاد - textfa.persianblog.ir

وقتی این سطرها را در زندگی‌نامه‌ی حسین پناهی می‌خواندم، بد جوری جا خوردم. تازه فهمیدم چرا اینقدر بازی‌های این آدم، اینطور به دل و جان من می‌نشست.

روحش شاد به همان شادی که او برایمان به ارمغان می آورد.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !!!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:...
بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من !...

من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه...

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف!مسوول فروش هم ناپدید میشه...

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

در باغ پدرم دو قفس بود. در درون یکی از آنها شیری بود  که غلامان آن را از بیابانهای نینوا آورده بودند و در درون دیگری پرنده ای که هرگز از نغمه سرایی خسته نمی شد. پرنده هر روز در هنگام سحر شیر را صدا می زد و به او می گفت:
"صبح بخیر برادر زندانی "

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

در جنگلی هنگام طلوع خورشید، روباهی از لانه اش بیرون آمد و با حالتی سرآسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت: امروز شتری خواهم خورد!سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. آنگاه دوباره به سایه اش نگریست و گفت: آری! یک موش برای من کافی است!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است.

گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای او را نمی شنوم.

دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم.

بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیرممکن است!

آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید، درحالی که حواس دیگر دربارۀ چنین خیالبافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

در شهری روزی سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزدیک شد دریافت که به او هیچ توجهی نمی کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ایستاد.

در این لحظه ها گربه ای تنومند که آثار هیبت و بزرگی بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنید، زیرا اگر دعای خود را با شدت بسیار تکرار نمائید، درخواستتان استجابت می شود و از آسمان موش می بارد!

سگ با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حالی که از آنان روی گردان می شد با خود چنین گفت: در درک آنچه در کتابها هست، کودن تر از این گربه ها نیست.

مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز و دعا از آسمان فرود می آید، استخوان است و نه موش؟!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

در شهری مادر و دختری بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند! در یکی از شبهای تابستان آرام و زیبا، مادر و دختر طبق عادت همیشگی شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.

مادر به دخترش گفت: "هلاک شود آن دشمن بدخوی من! تو جوانی مرا تباه کردی تا زندگی خود را بر ویرانه های زندگانی ام آباد کنی. ای کاش می توانستم تو را به قتل برسانم!". دختر پاسخش داد و گفت: "ای زن نفرین شده و پست و خودخواه! ای کسی که سد راه آزادی من شده ای! ای کسی که دوست می دارد زندگی ام را انعکاس زندگی فرسوده ی خود کند! آیا شایسته ی هلاک نیستی؟".

در همین لحظه ها بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالی که در باغ راه می رفتند از خواب بیدار شدند. لذا مادر با مهربانی گفت: "این تو هستی ای کبوتر من!". دخترش با صدای شیرین پاسخ داد و گفت: "آری! من هستم ای مادر مهربانم!"

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

خانمی طوطی ای خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت: "این پرنده صحبت نمی کند".
صاحب مغازه پرسید: "آیا در قفس طوطی آینه ای هست؟طوطیها عاشق آینه هستند، آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.
آن خانم یک آینه خرید و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطی هنوز صحبت نمی کند".
صاحب مغازه پرسید: "نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطیها عاشق نردبان هستند". آن خانم یک نردبان خرید و رفت.اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.
صاحب مغازه گفت: "آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد".
آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.
وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد.
صاحب مغازه شوکه شد و گفت: واقعا متاسفم، آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟ 
آن خانم پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه، غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟

لطفا در هنگام کپی برداری منبع را ذکر کنید !

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

textfa.persianblog.ir - مجموعه‌ی نفیسی از ‌گفتارهای مولانا جواد خیابانی

جواد خیابانی موجود جالبی است؛ در حدی که علی‌رغم صدای گرم‌ و جذاب‌اش، همیشه طرف‌داران فوتبال با شنیدن صدای‌اش عزا می‌گیرند. آقا جواد ما همیشه می‌خواهد نشان بدهد که هیچ چیزی از جوان‌ترهایی مثل عادل فردوسی‌پور کم ندارد ولی خوب متأسفانه همیشه هم معلوم می‌شود که خیلی چیزها کم‌تر دارد! اگر تا قبل از جام جهانی تحلیل‌ها و حرف‌های‌اش در مورد بازی روی روان ما بود در این جام، جواد خیابانی تا مرز پدیده‌ شدن پیش رفت: جملات و اصطلاحات استثنایی استاد مایه‌ی مباهات هر ایرانی است؛ تا جایی که به نظرم فرهنگ‌ستان زبان و ادبیات فارسی باید سخنان ایشان را به‌عنوان زبان معیار در نظر بگیرد! از اول جام جهانی شب‌گفتارهای جواد خیابانی را در گودر به صورت جداگانه نوت کرده بودم که در این‌جا به امید نبودن ایشان در 4 بازی باقی‌مانده (به‌ویژه فینال)، یک جا برای تفریح دوستان نوت می‌شود. لذت ببرید!



بازی اسپانیا و پاراگوئه:


ویا توپ را برای تورس ببرّه!؟

حرکت‌ِ پاس!

هر جایی یکی از این تکنیکی‌ها هست یکی دیگه‌ام هست!!!

این قدر خودخواهی می‌کنه که توپ، اون موقعیت خوبش را از دست داد!

مأمور پرتاب "برای" توپ!!!

تیمی که نمی‌بره حالا می‌بازه!!! (در مورد پنالتی گرفته شده برای اسپانیا!)

کار عالی بازی‌کنان پاراگوئه به‌عنوان دروازه‌بان این تیم!!!

به نظر می‌رسه خود ویار (دروازه‌بان پاراگوئه) روی "پای" سس فابرگاس مرتکب "خطا" شده!

چون اسپانیایی‌ها دفاع می‌کردند و حتی می‌تونست داور پنالتی رو تکرار بده!

حالا باد به پرچم اسپانیا می‌وزه!

کشتی اسپانیا از دریای پر تلاطم یک چهارم نهایی به نیمه نهایی رسید. حالا باید ببینیم کشتی اسپانیا می‌تونه به ساحل فینال برسه یا نه!!!

 

بازی مکزیک و آرژانتین:

مکزیکی‌ها کاملا به‌عنوان جنگ‌جویانی کهنه‌کار به جام جهانی آمدند!!!

ترکیب تدارک  دیده شده توسط مارادونا!

هر دو تا تیم به اندازه‌ی مساوی برده و باخته دارند!

داور کاملا گرفتار مکزیکی‌‌ها و آرژانتینی‌ها است!

آرژانتین یه تیم 7-8 نفره دیگه رو نیمکت داره!!!

استراتژی که فقط مارادونا می‌تونه تصمیم بگیره که بشه یا نشه!

مکزیک حریف ناجدی آرژانتینه!

مارادونا مثله یه تماشاچی، مثله یه هودار، مثله یه فوتبالیست وای میسه و گل رو تماشا می‌کنه


 

بازی اسپانیا و هندوراس:

گلی که تا حالا نزده بودند!

دل‌بوسکه خوشحالی برای گل نداره، نگرانی برای بقیه‌ی بازی داره. دقیقا مثل مربی هندوراس!!!

مایی که 4 سال پیش به پرتقال 2-0 اون هم با یک پنالتی کریس رونالدو باختیم!!!

یک تنه‌ای که انگار یک درخت تنومند به فرناندو تورس زد!!!

موقعیت هم‌چنان ادامه داره!

استدلال کاملا منطقی استاد: وقتی ویا پنالتی را نمی‌تونه گل کنه، این‌جا هم بازی‌کن توپ‌‌اش را تکل می‌کنه!

 


بازی فرانسه و مکزیک:

بازی را به تیمی می‌دن که بیش‌تر گل بزنه؛ نه تیمی که بیش‌تر کرنر بزنه!

یک رویارویی تن به تن! (در مورد پنالتی مکزیک!!!)

دومنک باید هر لحظه زودتر آنری را بیاره توی بازی!!!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید


textfa.persianblog.ir - نمی دانم قطعه ای از دکتر شریعتی

برای دیدن عکس در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.



نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

textfa.persianblog.com - TEXTFA

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.
زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود.
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت : نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم.
او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!
از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد.

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید : من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد : ااااااا، شما هستید؟ من چهره شما رو تشخیص ندادم !!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

 

مطالعات نشان می دهند که یک فرد در هر بار دود کردن یک نخ سیگار، هفت دقیقه از عمر خود را از دست می دهد

 

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم

سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم

خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم

ناپایدارترین کلمه "خشم" است
آن را فرو ببریم

بازدارترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کنیم

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپردازیم

پوچ ترین کلمه "طمع" است
آن را در خود بکشیم

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش باید دعا کنیم

روشن ترین کلمه "امید" است
به آن امیدوار باشیم

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است
توجهی به آن نداشته باشیم

تواناترین کلمه "دانش" است
آن را فراگیریم

محکم ترین کلمه "پشتکار" است
ایکاش آن را داشته باشیم

سمی ترین کلمه "غرور" است
باید در خود بشکنیمش

سست ترین کلمه "شانس" است
به امید آن نباشیم

شایع ترین کلمه "شهرت" است
دنباله رو آن نباشیم

لطیف ترین کلمه "لبخند" است
آن را همیشه حفظ کنیم

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است
از آن فاصله بگیریم

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است
سعی کنیم آن را ایجاد کنم

سالم ترین کلمه "سلامتی" است
به آن اهمیت بدهیم

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است
به آن اعتماد کنیم

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است
مراقب آن باشیم

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است
از آن سوء استفاده نکنیم

زیباترین کلمه "راستی" است
با آن روراست باشیم

زشت ترین کلمه "دورویی" است
یک رنگ باشیم

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است
دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است
برایش ارزش قایل شویم

آرام ترین کلمه "آرامش" است
امید داشته باشیم تا به آن برسیم

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواسمان را جمع کنیم

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است
اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است
باور کنیم که وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرمان باشیم

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کنیم

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیریم

صبورترین کلمه "انتظار" است
منتظرش باشیم

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است
بگذاریم و بگذریم

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است
سعی خودمان را بکنیم

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است
راز زیبائی در آن نهفته است

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است
رعایت آن اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است
چه خوب است سر عهدمان بمانیم

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است
بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است
زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است

و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت" است

 

لطفا در حین کپی برداری منبع را ذکر کنید؟؟ چی می شه مگه ؟؟ هان ؟؟

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!
  جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!
  جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.
  جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!
  جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

کاریکاتور سیاسی جنگ لفظی بین کودک یهودی و فلسطینی برنده جایزه بهترین کاریکاتور در امریکا


textfa.persiangig.com - بهترین کاریکاتور آمریکا

کودک یهودی : پدر من به من گفته شما شرور، تروریست و حیوان صفت هستید.
کودک فلسطینی : ولی پدر من چیزی بهم نگفته. آخه پدر تو اون رو کشته.

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید

بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی .
دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم , تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه ."
"این عمل ، کاملا در مرحله أزمایش ، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره, بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین ."
اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن , بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :" خب , قیمت یه مغز چنده؟"؟

دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یک زن و 200$ برای مغز یک مرد ."
موقعیت نا جوری بود , خانم های داخل اتاق سعی می کردن نخندن و نگاهشون با آقایون داخل اتاق تلاقی نکنه , بعضی ها هم با خودشون پوز خند می زدن !
بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که : "چرا مغز خانم ها گرونتره ؟ "

دکتر با معصومیت بچگانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که : " این قیمت استاندارد عمله ! باید یادآوری کنم که مغز آقایون چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر !

کپی کنید ولی منبع را هم ذکر کنید !!

نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
درباره من

من محمد آزاد هستم ؛ 23 ساله و ساکن تهران ؛ مدت خیلی زیادی هست که در اینترنت فعالیت میکنم و بیشتر تخصص و علاقه من به برنامه نویسی و طراحی وب و وبلاگ نویسی است و اخیرا هم که سرم شلوغ شده و کمتر میرسم بیام اینترنت ولی میام!

شما می تونید من رو در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر و گوگل پلاس و فرندفید و ... پیدا کنید.

تبادل لینک با همه انجام میدم و برای تبادل در نظرات اعلام کنین :)

این هم نقل قول مورد علاقه من: "کشتی در ساحل بسیار امن تر است ولی برای این ساخته نشده / پائولو کوئیلو"


بر روی 1+ کلیک کنید

وبلاگ شخصی من - مینیمال های آزاد
آمار و امکانات
یک طراح قالب وبلاگ
ليست وبلاگهای به روز شده


Ping your blog, website, or RSS feed for Free