|
تکستفا
مجموعه داستان های کوتاه عاشقانه و مطالب جالب و خواندنی ...
|
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | نظر بدهید
«سیاه بهار» و یا «گدابهار»
از خشکسالی و یا وقوع سیل و نزول برف و باران زیاد و بی موقع حکایت داشت. کافی بود در فصول پاییز و زمستان برف و باران به اندازه کافی نازل نشود و طبیعی بود که خطر بی آبی کشاورزی دیم را تهدید کند و «قحط و غلا» پیامد این خشکسالی بود و کمبود میوه ها و غلات، گرانی آنها را در پی داشت و در این جا عبارت «سیاه بهار» مصداق می یافت. گویا در یکی از قحطی های سال های پایانی قرن گذشته بخیل شدن آسمان بر زمین چنان شد که افراد خیر جهت رفع گرسنگی مردم «دمپختک» در کوچه و خیابان بار می گذاشتند، با این حال تعداد بسیار زیادی از مردم تهران از گرسنگی تلف شدند.در مقابل عبارت «سیاه بهار» که عموماً مختص امور دام و کشاورزی بود، عبارت «گدا بهار» در مورد امور اداری و شاغلان در ادارات دولتی رایج بود. برخلاف امروز که پول به شکل اسکناس بسیار و فراوان در بازار رواج دارد و دست به دست می شود و مازاد تورم هر ساله ریشه در این درد بی درمان دارد، پول ـ اعم از مسکوک و اسکناس ـ چندان در بازار گردش نمی کرد و با توجه به درآمد اندک شاغلان در بخش دولتی و همچنین تعداد کم افراد شاغل در این رشته، اکثراً نقدینگی خود را در اسفند و فروردین از دست می دادند و برای ماه های بعد، دچار بی پولی می شدند و جالب آن بود که برخلاف این روزها، قیمت ها سیر نزولی پیدا می کرد و با آمدن میوه های گوناگون و فراوانی و ارزانی آنها، باز هم قدرت خرید، چندان وجود نداشت و مردم در حسرت میوه های نورسیده می ماندند و عبارت «گدابهار» مصداق می یافت. حال، نگاهی داریم به برخی از ضرب المثل ها و کنایه های مردم طهران ـ و یا منسوب به آنها ـ و همچنین ظرایفی که در این عبارات وجود دارند؛ ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید
![]()
ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت. یک روز خسرو گفت:بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه. بهمن گفت:خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو .... خسرو گفت: کیه؟ صدا اومد: منم، بهمن. تو بهمن نیستى، بهمن مرده! باور کن من خود بهمنم.. تو الان کجایی؟ بهمن گفت: در بهشت! و یک خبر خوب و یک خبر بد برات دارم. خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو. بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند. خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟ بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ | نظر بدهید
مگسی را کشتم
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ...! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ | نظر بدهید
تعداد زنان خیابانی ، به دلیل خیلی از مسائل غیر قابل شمارش است. یک سری از مسئولان نیز می گویند به مصلحت نیست تا این لیست اعلام شود. در هر صورت این واقعیت وجود دارد که این گونه زنان در ایران و شهر های بزرگ وجود دارند که یا از ناچاری ، نداری و یا از خوشی زیاد که خیلی بعیده دست به این کار می زنند. این مشکل هم مثل بقیه مشکلات کشور به آرشیو می رود و کسی کاری نمی کند. ![]()
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ | نظر بدهید
ترتیب در اعداد به وسله عدد ۸
1 x 8 + 1 = 912 x 8 + 2 = 98 123 x 8 + 3 = 987 1234 x 8 + 4 = 9876 12345 x 8 + 5 = 98765 123456 x 8 + 6 = 987654 1234567 x 8 + 7 = 9876543 12345678 x 8 + 8 = 98765432 123456789 x 8 + 9 = 987654321 ترتیب ۱ها با عدد ۹
1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111 123 x 9 + 4 = 1111 1234 x 9 + 5 = 11111 12345 x 9 + 6 = 111111 123456 x 9 + 7 = 1111111 1234567 x 9 + 8 = 11111111 12345678 x 9 + 9 = 111111111 123456789 x 9 + 10 = 1111111111 ترتیب ۸ها با عدد ۹
9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888 987 x 9 + 5 = 8888 9876 x 9 + 4 = 88888 98765 x 9 + 3 = 888888 987654 x 9 + 2 = 8888888 9876543 x 9 + 1 = 88888888 98765432 x 9 + 0 = 888888888 هر دو سر ۱
1 x 1 = 1
11 x 11 = 121 111 x 111 = 12321 1111 x 1111 = 1234321 11111 x 11111 = 123454321 111111 x 111111 = 12345654321 1111111 x 1111111 = 1234567654321 11111111 x 11111111 = 123456787654321 111111111 x 111111111 = 12345678987654321 بدون هشت
12345679 x 9 = 111111111
12345679 x 18 = 222222222 12345679 x 27 = 333333333 12345679 x 36 = 444444444 12345679 x 45 = 555555555 12345679 x 54 = 666666666 12345679 x 63 = 777777777 12345679 x 72 = 888888888 12345679 x 81 = 999999999 ترتیب با عدد ۹
9 x 9 = 81
99 x 99 = 9801 999 x 999 = 998001 9999 x 9999 = 99980001 99999 x 99999 = 9999800001 999999 x 999999 = 999998000001 9999999 x 9999999 = 99999980000001 99999999 x 99999999 = 9999999800000001 999999999 x 999999999 = 999999998000000001 ترتیب با ۶
6 x 7 = 42
66 x 67 = 4422 666 x 667 = 444222 6666 x 6667 = 44442222 66666 x 66667 = 4444422222 666666 x 666667 = 444444222222 6666666 x 6666667 = 44444442222222 66666666 x 66666667 = 4444444422222222 666666666 x 666666667 = 444444444222222222 قشنگی ریاضی فقط به اینا نیست، خوب اینه که همه چی دلیل داره، میشه با اعداد حرف زد و اعداد هم با آدم حرف میزنن، حالا یا با واسطه یا بی واسطه.
01001101 01100001 01110100 01101000 00101101 01101001 01110011 00101101 01110111 01101111 01110010 01101100 01100100 00101101 01101100 01100001 01101110 01100111 01110101 01100001 01100111 01100101 یا همین به زبان دسیمال: 77 97 116 104 45 105 115 45 119 111 114 108 100 45 108 97 110 103 117 97 103 101 و به زبون ما آدما: Math-is-world-language
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | نظر بدهید
خودروسازی، بزرگترین صنعت در جهان است. ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | نظر بدهید
به گزارش مشرق نیوز: پس از آنکه، رقم پیشنهادی برای خرید خودرو پژو ۵۰۴ محمود احمدی نژاد به ۲ میلیون دلار رسیده است، همزمان مدل های این پژو در اغلب اسباب بازی فروشی ها توزیع شده و از 10تا 15هزار تومان به فروش می رسد. پیشتر کاپشن رئیس جمهور نیز در بازارهای ایران و کشورهای عربی به فروش می رسید.
ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ | نظر بدهید
دقایقی پیس هواپیمای بوئینگ در مسیر تهران - شیراز به سلامت به زمین نشست!
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ | نظر بدهید
اگر شما هم دوست دارید تا هم در یک کار خیر سهیم باشید و هم صاحب یک خودرو پژو ۵٠۴ شوید می توانید به این لینک یک سر بزنید. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ | نظر بدهید
انسانها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مىروند. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در این اجراها گلشیفته فرهانی نوازندگی پیانو و همخوانی و .. را به عهده داشته است. البته با توجه به حرکات عجیبی که در گذشته انجام داده می توان گفت فردی غیر قابل پیش بینی است. جشنواره بین المللی فیلم ونیز در شصت و دومین دوره برگزاری، شب قبل از اختتامیه شاهد اجرای محسن نامجو خواننده و گلشیفته فراهانی بود.
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
دروغ یا راست بودن این مطالب به عهده منبع که در پایین ذکر می کنم و بنده فقط یک ناقل می باشم... امیدوارم مفید واقع بشود ۱- پرویز پرستویی —> پرشیا ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد… او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود . ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد… او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا میکرد . بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است . دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . میدانید چرا ؟ آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
ابو سعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستا ها و شهرها امده بودند جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید او از سخنرانی خود داری کرد مردم که به مدت یک ساعت در مسجدبودن و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند ابو سعید پس از مدتی گفت هر انچه که من میخواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. بقیه در ادامه مطلب ... ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید
«موها زمان سکته را میدانند، چون تحقیقات نشان میدهد موها میتوانند تاریخچهای از استرسهای شخص را در خود ذخیره کنند.» به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید
این هم از منزل جدیدم در پرند (البته قراره طبقه دوم رو به ما بدن ولی خوب من سعی خودم رو می کنم تا طبقه اول رو بگیرم تازه زور خودمم می زنم تا پارکینگ هم گیرم بیاد. دیگه دیگه تا ببینیم چی می شه ...)
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید
تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ | نظر بدهید
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود ، دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و ازاو خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
عروس خانم آیا وکیلم شما را به مهر : نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
مردی به بارگاه کریم خان زند معروف به وکیل الرعایامی رود وباناله و فریاد می خواهد تا با خان زند ملاقات کند. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
(طنز از شهرام شکیبا از خبرآنلاین)
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
یکی بود یکی نبود ... ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
از بزرگی پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
سه مرد زیر درخت دراز کشیده بودند . یک بازرگان از آنجا عبور می کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترین است، به عنوان هدیه به او یک روپیه (واحد پول هند) خواهم داد. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
یک روز یک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدین سیلی میزنه ، ملا هم اونو به دادگاه می کشه و دیّه ی سیلی رو می خواهد . نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
شخصی با تیر و کمان و نیزه و یک سگ و یک قبضه تفنگ و یک جوال کاه در حرکت بود .
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است . دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد . زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید . مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟ لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند . حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید . نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل برای هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد. یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی! خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد. یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
کارگردان فیلم آواز گنجشکها گفت: در یکی از شبهای زمستان رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم، به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم. اول کمی دودل بودم و تنبلی کردم، اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم، خیلی هم احساس خوب بودن میکردم و در عوالم فرشتهها سیر میکردم(!!) اما دیدم که به سختی تلاش دارد دستکشش را که به دستش هم چسبیده بود دربیاورد و بعد پول را بگیرد. اصرار کردم که چرا نمیگیری گفت: «بی ادبی میشود، این دست خداست که به من پول میدهد.» خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم.
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
دانش آموز از معلم خود پرسید:
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ | نظر بدهید
روستازاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود بازآمد، دانشمندان آزمایش کردند، او بیسواد از آب درآمد. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ | نظر بدهید
آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید : نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ | نظر بدهید
من سه پسر دارم. اولی، هر چه می گوید، باور می کنم؛ چون تمام حرفهایش راست است و تاکنون دروغ نگفته است. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ | نظر بدهید
قاضی: اگر جواب ندی پدرت را در می آوریم.
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ | نظر بدهید
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
روزی هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند .
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟» نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
یه روز یه ترکه، نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
مرد خسیس، گرانتر می پردازد
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در هند قطارها سه درجه دارند.در دوران استعمار هند توسط انگلیسی ها کوپه های درجه یک تنها برای طبقه حاکم (انگلیسی ها)در نظر گرفته شده بود.کوپه های درجه دو مخصوص طبقات بالای جامعه هند بود و کوپه های شلوغ و کثیف درجه سه با صندلی های چوبی اکثریت مردم هند(فقرا)را در خود جای میداد. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
اگر دوست داشتید ١٩ تای دیگر در ادامه مطلب است ... ادامه مطلب نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
این داستان به نظر من زیبا بود امیدوارم شما هم خوشتون بیاد نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
اثری به یاد ماندنی از پابلو نرودا نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ سالهاش در قطار نشسته بود. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
با عرض پوزش به خاطر دیر به دیر آپ کردن
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ | نظر بدهید
عبدی میگوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.» نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ | نظر بدهید
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچهها را
. . . معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى این که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد.. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند . نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
یک مشاور میمیرد و در آن دنیا در صفی که هزاران نفر جلوی او بودند برای محاسبه اعمالش میایستد. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگیاش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت میکرد. تا اینکه زنی برای پرسش مسالهای که برایش پیش آمدهبود پیش وی میرود. از وی میپرسد که «فضلهی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟» مرد با وجود اینکه میدانست روغن نجس است، ولی این را هم میدانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که مرد علیرغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. اگر گفتید این مرد کی بوده؟ . . . . . وقتی این سطرها را در زندگینامهی حسین پناهی میخواندم، بد جوری جا خوردم. تازه فهمیدم چرا اینقدر بازیهای این آدم، اینطور به دل و جان من مینشست. روحش شاد به همان شادی که او برایمان به ارمغان می آورد. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من !... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف!مسوول فروش هم ناپدید میشه... بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمد"
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در باغ پدرم دو قفس بود. در درون یکی از آنها شیری بود که غلامان آن را از بیابانهای نینوا آورده بودند و در درون دیگری پرنده ای که هرگز از نغمه سرایی خسته نمی شد. پرنده هر روز در هنگام سحر شیر را صدا می زد و به او می گفت: نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در جنگلی هنگام طلوع خورشید، روباهی از لانه اش بیرون آمد و با حالتی سرآسیمه به سایه اش نگاه کرد و گفت: امروز شتری خواهم خورد!سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. آنگاه دوباره به سایه اش نگریست و گفت: آری! یک موش برای من کافی است! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است. گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای او را نمی شنوم. دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم. بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیرممکن است! آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید، درحالی که حواس دیگر دربارۀ چنین خیالبافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در شهری روزی سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزدیک شد دریافت که به او هیچ توجهی نمی کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ایستاد. در این لحظه ها گربه ای تنومند که آثار هیبت و بزرگی بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنید، زیرا اگر دعای خود را با شدت بسیار تکرار نمائید، درخواستتان استجابت می شود و از آسمان موش می بارد! سگ با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حالی که از آنان روی گردان می شد با خود چنین گفت: در درک آنچه در کتابها هست، کودن تر از این گربه ها نیست. مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز و دعا از آسمان فرود می آید، استخوان است و نه موش؟! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
در شهری مادر و دختری بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند! در یکی از شبهای تابستان آرام و زیبا، مادر و دختر طبق عادت همیشگی شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند. مادر به دخترش گفت: "هلاک شود آن دشمن بدخوی من! تو جوانی مرا تباه کردی تا زندگی خود را بر ویرانه های زندگانی ام آباد کنی. ای کاش می توانستم تو را به قتل برسانم!". دختر پاسخش داد و گفت: "ای زن نفرین شده و پست و خودخواه! ای کسی که سد راه آزادی من شده ای! ای کسی که دوست می دارد زندگی ام را انعکاس زندگی فرسوده ی خود کند! آیا شایسته ی هلاک نیستی؟". در همین لحظه ها بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالی که در باغ راه می رفتند از خواب بیدار شدند. لذا مادر با مهربانی گفت: "این تو هستی ای کبوتر من!". دخترش با صدای شیرین پاسخ داد و گفت: "آری! من هستم ای مادر مهربانم!" نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
خانمی طوطی ای خرید، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. لطفا در هنگام کپی برداری منبع را ذکر کنید ! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
جواد خیابانی موجود جالبی است؛ در حدی که علیرغم صدای گرم و جذاباش، همیشه طرفداران فوتبال با شنیدن صدایاش عزا میگیرند. آقا جواد ما همیشه میخواهد نشان بدهد که هیچ چیزی از جوانترهایی مثل عادل فردوسیپور کم ندارد ولی خوب متأسفانه همیشه هم معلوم میشود که خیلی چیزها کمتر دارد! اگر تا قبل از جام جهانی تحلیلها و حرفهایاش در مورد بازی روی روان ما بود در این جام، جواد خیابانی تا مرز پدیده شدن پیش رفت: جملات و اصطلاحات استثنایی استاد مایهی مباهات هر ایرانی است؛ تا جایی که به نظرم فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی باید سخنان ایشان را بهعنوان زبان معیار در نظر بگیرد! از اول جام جهانی شبگفتارهای جواد خیابانی را در گودر به صورت جداگانه نوت کرده بودم که در اینجا به امید نبودن ایشان در 4 بازی باقیمانده (بهویژه فینال)، یک جا برای تفریح دوستان نوت میشود. لذت ببرید!
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ سهشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
مطالعات نشان می دهند که یک فرد در هر بار دود کردن یک نخ سیگار، هفت دقیقه از عمر خود را از دست می دهد
نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
پر معنی ترین کلمه "ما" است
لطفا در حین کپی برداری منبع را ذکر کنید؟؟ چی می شه مگه ؟؟ هان ؟؟ نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
کاریکاتور سیاسی جنگ لفظی بین کودک یهودی و فلسطینی برنده جایزه بهترین کاریکاتور در امریکا
کودک یهودی : پدر من به من گفته شما شرور، تروریست و حیوان صفت هستید. نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی . کپی کنید ولی منبع را هم ذکر کنید !! نوشته شده توسط محمد الف در تاریخ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ | نظر بدهید
|
![]() |
|
CopyRight © 2012 ,Textfa All Right Reserved هر گونه کپی برداری به هر نحو، تنها با ذکر منبع مجاز می باشد. طراح قالب | ویرایش قالب |